تبلیغات
مجنون بى لیلا - تاریکی

مجنون بى لیلا

تاریکی

مگر می شود باور کرد آن همه خاطرات خیالی را این همه غصه های باقی را

 

این کوچه های بن بست جزای کدام گناه نکرده ام است قدم هایم را تند می کنم

 

انگار میخواهم از هجوم این تلاطم کمی بکاهم من با همه ی گذشته ام می گریزم

 

کاش این شهر آنقدر بزرگ بود که میشد همه ی تنهاییم را در آن گم کنم

 

اما افسوس شهری که خود تنهاست چگونه تنهاییم را درک می کند

 

من از صداقت آیینه ها می ترسم انگار جاده پایانی ندارد

 

روح من جایی زیرآسفالت همین خیابان است عشقی نیست شوری نیست من از بی پایانی

 

جاده دلگیرم در هجوم آب و آیینه در مقابل می ایستم جز سیاهی چیزی نمی بینم

 

فریاد میزنم مگر نمی بینی؟ من در تاریکی غرق شده ام

 

زمزمه ای می آید مگر می شود باور کرد…

 

دیگر هیچ چیز نیست جز تاریکی مطلق وحشت آفرین ترسناک...

 

 و دستی که از خاموشی یک آیینه ی دروغ گو هنوز می سوزد …



[ جمعه 17 آبان 1392 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ ] [ نظرات() ]