تبلیغات
مجنون بى لیلا - این روزها

مجنون بى لیلا

این روزها

این روزها  زانوها در بغل خوابیده سر به زانو تکیه زده و چشم هایم به دیدار اشک می روند


پرده ها را می کشم  تا نوری نتواند حریم خصوصی ام را بشکند و روشنایی خلوتم را بر هم ریزد 

 

شعله های رخوت ، عذاب و درد زبانه می کشند همه جا را به آتش می کشند و من انگار در حوضی

 

از یخ دست و پا می زنم ، بی حرکت می مانم وساکن گویا فلج شده ام. 


این روزها اگر کوک سازم غمگین است  چاره نیست ارتعاش صدای قلبم  انگشتان مرا به روی ساز

 

 می کشد این روزها صدایم درگیر ناله است اسیر ناله بی صداست ناله هایی که بیشتر به سکوت 

 

خفقان آورکه تا عمق جانم می رود و دردم را بیشتر می کند.

 

 شب ها که وصفش ناگفتنی ست  من می مانم و تمام تاریکی های شهر من می مانم و تصویری

 

تاریک از فردا من می مانم و یک بغل داغ شقایق و یک حسرت وهم خاطره های عذاب آور

 

گاه که به ترس رویی نشان می دهم و با اوهمنشین می شوم و گاهی از او فرار می کنم.

 

 این روزها دیگر به خیابان هم نمی روم  شاید به اجبار خزان صدای شکستن برگی بیاید

 

طاقت شکستن ندارم ، طاقت شکسته شدن ندارم ، طاقت دیدن بی پناهی شاخه ها را ندارم

 

این روزها دیگر طاقت هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. این روزها به آسمان نگاه نمی کنم  شاید

 

پرستویی به کوچ رود توان غیبت پرستو ندارم این روزها روزهای درد است
 



[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ ] [ نظرات() ]