تبلیغات
مجنون بى لیلا - غروب

مجنون بى لیلا

غروب

آخرین پرتو بی رمق خورشید زمین را روشن كرده نم نم باران می بارد غروب از راه می رسد هوا


كم كم تاریك می شود و سرمای هوا بیشتر خود را به رخ عابران می کشد.

 

پسرکی به خیابانی بلند وارد می شود با ظاهری رنجور و ضعیف و با كوله باری سنگین از مشکلات


زندگی و خستگی شدید کار روزانه و طاقت فرسا كه با اندام نحیفش بزور در صدد حمل آن است او


بار را می كشد خسته و بیمار، رهگذران به دیدنش عادت كرده اند  شاید هم نوعی حس همدردی باشد


کسی چه می داند اما هر چه باشد تاثیری به حال او ندارد .


او تا انتهای خیابان شب می رود هر روز نزدیک غروب می آید حتی سایه ها هم او را رها كردند


پسری كه تنهاست  پسری كه حتی سایه هم ندارد حتی نورها نیز از او فراری اند.


راست گفته اند انسان عادت پذیر است او نیز به این شرایط عادت کرده است  گویی که این تکرار او


را زنده نگه داشته است و در این تکرار تنها دو چیز برای او باقی مانده است  یکی خداست و


دیگری امیدی که به آینده دارد.........



[ جمعه 21 تیر 1392 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ ] [ نظرات() ]