تبلیغات
مجنون بى لیلا - حادثه خاکستری

مجنون بى لیلا

حادثه خاکستری

انگار مدتی است كه احساس می‌‌ كنم خاكستری ‌تر از دو سه سال گذشته‌ام خاکستری که بیشتر رنگش 


به سیاهی می زند.


احساس می كنم كه كمی دیر است یا شاید هم خیلی دیر یا حتی دور یا دورتر و دیرتر


دیگر نمی‌ توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم تا بخود آمدم دیدم در چهل یا پنجاه سالگی


هستم .انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است كه كاری كنیم.


كاری كه دیگران نتوانند ، فرصت برای حرف زیاد است .اما اگر خسته باشی...


آه...


مردن چقدر حوصله می ‌خواهد بی آنكه در سراسر عمرت یك روز، یك نفس بی حس مرگ زیسته باشی


انگاراین سال‌ها كه می ‌گذرد چندان كه لازم است خوب نیستم .احساس می كنم كه پس از مرگ


عاقبت یك روز خوب می‌شوم شاید برای حادثه باید گاهی كمی عجیب‌تر از این باشم.


با این همه تفاوت احساس می كنم كه كمی بی تفاوتی بد نیست بعضی وقتا بی خیالی هم بد نیست


بی خیال همه چیز و همه کس بودن . تازگی ها حسی عجیبی به سراغم آمده شاید هم جالب باشد


حس می كنم كه انگار نامم كمی كج است و نام خانوادگی ‌ام، نیزاز این هوای سربی خسته است


امضای تازه من دیگرامضای روزهای دبستان نیست ای كاش آن نام را دوباره پیدا كنم


ای کاش هنوز هم امضایم ان امضای دوران کودکی بود . ای كاش آن كوچه را دوباره ببینم آن‌جا كه


ناگهان یك روز نام كوچكم از دست افتاد و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد .آن‌جا كه یك كودك غریبه با


چشم‌های كودكی من نشسته است، از دور لبخند او چقدر شبیه من است


آه...، ای شباهت دور ای چشم‌های مغرور این روزها كه جرات دیوانگی كم است بگذار باز هم به 


تو برگردم بگذار دست كم گاهی تو را به خواب ببینم بگذار در خیال تو باشم


بگذریم.....

این روزها،خیلی برای خودم دلم تنگ است




[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ ] [ نظرات() ]