مجنون بى لیلا

می نویسم

برای روزها می نویسم… روزهایی سرشار از بودن و نبودنها


برای داستان هایی می نویسم که هیچ گاه نوشته نشدند برای شعرهایی که هیچ گاه نسرودم


برای کسانی که هیچ وقت نبودند برای کسانی که بودند اما انگار که نبودن


برای لحظه هایی که از یاد رفتند برای جملاتی که گفته نشدند برای جمله هایی که گفته شد جور


دیگر تعبیر شد.برای ثانیه هایی که نبودند می نویسم برای دقایق و ساعت هایی که نبودنشان بهتر بود


برای رویاهایی که از دست رفتند،برای بهارهایی که نیامدند می نویسم.


برای کاغذهایی که پاره نشدند،برای کتاب هایی که خوانده نشدند،می نویسم،


برای چشم هایی که ندیدم برای چشمانی که دیدم در آنها پر بود از خیانت  و دروغ و فریب


برای بسته هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند ،برای راه هایی که طی شدند به یک دو راهی رسیدند.


برای راه هایی که طی نشدند برای فاصله هایی که از بین نرفتند.


برای آدم هایی که با هم بودند اما در دو دنیای جدا از هم برای انسانهایی که با هم نبودند


برای احساسی که بیان نشد برای منطق هایی که درست نبودند برای عشق هایی که منطقی نبودند


برای منطق هایی که عاشقانه نبودند برای کسانی که بزرگ نشدند…برای کودکانی که کودک ماندند


برای کسانی که رفتند…برای کسانی که بر نگشتند می نویسم… برای این کاغذی که تمام می شود

 

گاهی باید رد شد باید گذشت ،گاهی باید از هر آنچه که ساخته ای بگذری


گاهی باید هر آنچه را که ساخته ای بدست خود خراب کنی  گاهی باید از همه خاطره ها گذشت و آنها


را فراموش کرد به گوشه ای انداخت.

 

گاهی باید در اوج نیاز، نخواست باید دستانی را که دراز شده اند برای تمنا قطع کرد ،تا حتی اگر از


روی نا چاری هم بخواهی ، تنوانی  درازشان کنی


گاهی باید کویر شد با همه ی تشنگی منت هیچ ابری را نکشید.گاهی برای بودن باید محو شد.


گاهی برای بودن باید نبود.گاهی باید رهسپار کوچه هایی شوی که خیلی وقت است رهگذری ازآن


عبور نکرده. گاهی باید نباشی باید خود را در میان ازدحام و شلوغی های این شهر گم کنی از ادم ها

 

باید رفت و گم شد در گوشه و کنار این شهر



[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 02:26 ق.ظ ] [ ] [ نظرات() ]