تبلیغات
مجنون بى لیلا

مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین

 

واژه شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛

 

ای عاشقانه ترین غزل؛ای مثنوی رنج ها؛تو شاه بیت از خودگذشتگی هستی؛

 

تو قافیه احساس قلب منی؛تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی محبتی.

 

مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل هایم را به

 

سویت روانه می کنم.

 

دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین ترانه فصل های زندگی ام، نثار

 

دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر زندگی، روزت مبارک باد.

 

                 

 

 




شنبه 23 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
گمان مبر که مثل آن روزها دلم به رفتنت راضی نمی شود، و با نگاهی التماست
 
می کنم تا مرهم اشکهایم شوی. نمی گویم که تو خودِ اشتباهی، نمی گویم درمانم در
 
دستان توست، نمی گویم خطا کار نبوده ام ، آری من خطا کرده ام می پذیرم این را
 
خطای من این بود که عاشق چون تویی شدم.دیگر چشمانم بعد از تو هرگز
 
عاشق نخواهند شد.تو برایم چه کردی که دیگران بخواهند بکنند. 

نه محبت پول خردیست دردستان تو و نه من گدایی هستم دست گشوده فرا روی تو. . .

نه، این عاقلانه نیست که غرورم را مانند دفعه های قبل زیر
پایت بگذارم و تو آن
 
را له کنی،این بار با غرورم عهدی که بستم،که دیگر آن را برای کسی خرد نکنم
 
و دلم را به دست کسی ندهم تا آن را به بازی بگیرد. 

بدین سان که می روی می دانم روزی گرفتار عشق دیگری خواهی شد.

و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچ گاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد،

می خواهی بروی،برو  نه حرفی بزن نه چیزی بگو،دیگر نگاهم نکن دیگر نمی خواهم
 
فریب حرفهایت را بخورم نمی خواهم خام آن نگاهت شوم وچشمانی که به ساده
 
بودنشان اعتماد کردم غافل از اینکه من برای تو بازیچه ای بیش نبودم.حال که به
 
آن روزها فکر می کنم،از عشق خنده ام می گیرد از حرف هایت که من آن ها را
 
باور کردم،دل بسته چه بودی که نتوانستی راستش را بگویی، و اکنون در پی مرهمی
 
برای زخم های سر باز کرده زخم هایی که تو ان ها را ایجاد کردی.
 
می خواهی بروی برو،حرفی نزن دیگر که گوشی برای شنیدن حرف هایت نیست

می خواهی بروی، این راه، این هم تو. اما هرگاه خواستی برگردی،
 
بدان که کسی منتظرت نیست
 
بسترت پر از خار خواهد بود . . .آری پر از خار خواهد بود



جمعه 22 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده توی یک کلبه کوچک زندگی می‌کردند.

 

روزها در مزرعه کار می‌کردند و شبها از خستگی خوابشان می‌برد. کلبه آنها نه اتاقی

 

داشت، نه اسباب واثاثیه ای،نه نور کافی.از برداشت محصول آنقدر گیرشان می‌آمد

 

که شکم پدرو مادروسه تا بچه سیر بشود. یک سال محصولشان بی دلیل بیشتر از

 

سال های پیش شده بود،بیشتر از همیشه پول گرفتند. یک شب مادر ذوق زده یک

 

مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی

 

خوشگل از یک آینه نشانشان داد.همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می‌کردند

 

مادر گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی‌پول داریم،آنها پیش از این هیچوقت

 

آینه نداشتند، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می‌توانست برایشان بیفتد.پول کافی

 

هم برای خریدش داشتند. پول را دادند به همسایه تا وقتی به شهر می‌رود  آینه را

 

 برایشان بخرد.آفتاب نزده باید حرکت می‌کرد،تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی

 

یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می‌رفت.سه روز بعد وقتی داشتند در مزرعه

 

کار می‌کردند، صدای همسایشان را شنیدند که یک بسته را از دور نشان می‌داد.

 

چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مادر جمع شدند.وقتی بسته را باز کرد مادر اولین کسی

 

بود که جیغ زد :وای حسین آقا، تو همیشه می‌گفتی من خوشگلم، واقعا” من خوشگلم

 

پدر آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد.همینطوری که سبیل هایش را می‌مالید

 

و لبخند میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم،نه؟ نفر بعدی آبجی

 

کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته‌ها! آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با

 

هیجان به آینه نگاه می‌کرد:می‌دونستم موهام این طوری می‌بندم خیلی بهم میاد

 

پسر خانواده با عجله آینه را از دستش قاپید و در آن نگاه کرد.درچهار سالگی یک

 

قاطر به صورتش لگد زده بود و به قول معروف صورتش از ریخت افتاده بود.

 

وقتی تصویرش را دید، یکهو داد زد: من زشتم ! من زشتم!  بدنش می‌لرزید، دلش

 

می‌خواست آینه را بشکند، همینطور که دانه‌های اشک از چشمانش سرازیر بود به

 

پدرش گفت : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟

 

آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.

 

اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟

 

آره پسرم،همیشه دوستت داشتم.

 

چرا آخه چرا دوستم داری؟

 

چون تو مال من هستی

 

سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می‌کنم ومی‌بینم

 

ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می‌پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری؟

 

و او در جوابم می‌گوید: بله. وقتی به او می‌گویم چرا دوستم داری؟

 

به من لبخند می‌زند و می‌گوید: چون تو مال من هستی




جمعه 15 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

نشسته بود رو زمین و داشت آروم و با احتیاط یه تیکه‌هایی رو از رو زمین جمع می‌کرد

 

بهش گفتم:کمک می‌خوای؟جوابم نداد این بار با صدای بلندتر بهش گفتم کمک می خوای

 

به همون آرومی گفت : نه،گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم گفت : نه،خودم

 

جمع می‌کنم خودم باید جمعشون کنم خودم باعث شدم بشکن و خرد بشه.

 

گفتم:حالا تیکه‌های چی هست که با این دقت داری جمعشون می کنی؟ بدجوری شکسته

 

مشخص نیست چیه؟ نگاه معنی داری کرد و گفت خیلی برات مهم و میخوای بدونی

 

 چی هستن میگم بهت این تیکه‌های قلب من که شکسته.خودم باید جمعش کنم.

 

بعدش گفت:می‌دونی چی رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن،وقتی یه دل

 

پاک و بی ریا به دستشون می سپری هنوز تو دستشون نگرفته می‌ندازنش زمین

 

و می‌شکوننش،می خوام تیکه‌هاش بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری

 

خوب بلده می خوام بدم بهش شاید این قلب شکسته خوب بشه آخه می‌دونی خودش گفته

 

قلب های شکسته رو خیلی دوست داره، گفت و شروع کرد تیکه‌های شکسته رو جمع

 

کرد و ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.

 

دلم می‌خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می‌سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید

 

تو دلم چی گفتم . برگشت اومد طرفم تو چشمام زل بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه

 

سکوت گفت : رفیق،من دلم رو به دست هر کسی نسپردم.

 

اون برای من هر کسی نبود،من برای اون هر کسی بودم.گفت و این باررفت سمت دریا

 

سهمش از تنهایی‌هاش دریایی بود که راز دارش بود..........


 

دریا دلم میخواد رو بال موج ها

 

منو تو یک شب ببری از اینجا

 

بزار بگن چشمای بارون زده

 

بازم تو دریا یک نفر گمشده

 




جمعه 8 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

شهادت بی بی دوعالم ام ابیها حضرت فطمه(س ) برتمامی

مسلمین و شیعیان آل محمد مصطفی (ص )تسلیت باد

 

 

 




چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

همینطور داشتم می رفتم طرفش و از دور نگاهش می کردم تا اینکه رسیدم

 

نزدیکش چشمانش قرمز بود و اشک توی چشمانش حلقه زده بود.سلام کردم و

 

بهش گفتم چی شده با همون حالتی که رو تخت نشسته بود.نگام کرد و اشک از

 

چشماش جاری شد.می گفت یک روز عاشق بوده یکی بوده که عاشقش بوده

 

دوستش داشته،خیلی ها دوستش داشتن به سختی کلمات بیان می کرد نمی تونست

 

زیاد حرف بزنه زبونش می گرفت با همون لحن وحالت وقتی داشتم از پیشش

 

می رفتم گفت تورو خدا نروحداقل تو نرو وایس پیشم و به حرفام گوش کن.

 

نشستم رو تخت کنارش،گفت وقتی کنار پنجره می شینه و گریه می کنه همه بهش

 

میگن دیوونه مسخرش میکنن و دستش میندازن.گفت تقصیر من شد که رفت من

 

باعث شدم،گفتم چی میگی تو چکار کردی کی رفته،گفت همون که مدتی بهش عشق

 

می ورزید و بهش علاقه داشت این حرفا میزد همینطور اشک ازچشماش سرازیر

 

می شد.پرسیدم الان کجاست گفت نمیدونم،وقتی که سالم بودم همیشه دورم

 

می چرخید باهام بود ولی الان بکی نیست بهم سلام کنه حتی جواب سلامم بزور

 

میدن.گفت اومد رو تخت بیمارستان من دید وقتی دکترا بهش گفتن که فلج شدم دیگه

 

اون ادم سابق نمی شم دنیا رو سرش خراب شد و رفت.

 

برای اینکه من دیگه با این حال و روز نبین رفت،رفت برای همیشه،اینا که گفت

 

گریه هاش شدیدتر شد و حالش بدتر دیگه بسختی نفس می کشید سرش روشونه هام

 

بود،می خواستم برم پرستار صدا کنم نزاشت دستم گرفت با اشاره گفت نمی خوای

 

بری با کلمات مقطع و بریده بریده گفت اگر روزی دیدیش بهش بگو،گفت،این بود

 

رسم وفاداری و رفاقت و عاشقی....یکدفعه ساکت شد،چندبار صداش کردم اما جواب

 

نداد.آروم آروم شده بود دیگه نه به سختی حرف میزد نه کسی می تونست مسخرش

 

کنه،راحت شده بود از همه عذاب و سختی که داشت. سرش آروم گذاشتم

 

رو تخت ملافه کشیدم رو صورتش....دیگه نمی تونستم وایسم پهلوش یک چیزی

 

داشت گلوم فشار میداد،داشت گریم می گرفت هم واسه شرایطی که داشت وهم واسه

 

سرگذشتش آروم از اتاق اومدم بیرون موقع رفتن به این فکر می کردم که میشه

 

به حرفی که بهم زد عمل کنم و حرفاش به کسی که براحتی رهاش کرد بگم.....

 




جمعه 1 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن.....

 

 

دیـــگـر مـهـم نـیـســت....

 


بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...

 

دیگر هیچ چیز و کسی برایت مهم نیست دیگر حوصله کسی را نداری

 


آنـچه اهـمـیـت دارد

 


تنهایی و غم جانکاهی است که با تو مانده و تو را از درون تو تهی می کند و

 

کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد

 

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و به نقطه ای خیره میشوی

 

و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...

 

 



جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام و رهسپار سرزمین سكوت شده ام,وقتی كه دیگر

 

 نمی توانی دستم را در دست بگیری ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.

 

به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,

 

تنها مرا به یاد بیاوردیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است و اگر زمانی مرا از

 

یاد بردی و سپس باز به یاد آوردی اندوهگین نباش . درمسیر راه من امروز کسی

 

پیدا شد کسی که حرفی زد کسی که رازی داشت کسی که نامش را آهسته سرداد

 

چشمش از هزار قصه خبر داد کسی که خواست قسمت کند با من درونش را به نظر

 

 کمی شاد می نمود و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند نه عبوس بود و

 

نه زیبا تنها یک لحظه از زندگی بود لحظه ای همچون یک اتفاق لحظه ای که

 

می گذشت و اتفاقی که می افتاد.نه خوشحال بودم از این حادثه،نه اندوهگین از

 

سرنوشتی که رقم می خورد،مانده بودم میان راه که چه می شود آیا می خواستم رها

 

 شوم،رها از همه چیز،رها از همه کس،راه درست را نمی دانستم و پشیمانی فردا

 

 را به یاد می آوردم .چقدر سخت می گذرد این روزها روزهای تنهایی من روزهایی

 

 که در هیچ  کتاب و خیالی نمی گنجد تنها من می دانم و بس و تو هرگزنمی فهمی،

 

می روی به ره خویش و من گم می شوم و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن

 

می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته از این کابوس های وحشتناک هر شب

 

و باز قصه تکراری همیشگی هر کس به سوی مقصد خویش تنها می مانم و شکسته

 

زخم خورده باید بدانم که راز این شکستن چیست.چیست این تکرار که من مدام

 

می خواهمش من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش به مقصد نمی رسم هرگز و باز

 

 راهی تا نیمه و برگشتی دوباره نمی دانم مقصدم چیست و نمی دانم راز این تکرار

 

چیست.راهی که من مدام تکرار می کنم این مسیر را شاید هزار بار رفته ام......

 

چه می شود مرا انتهای این قصه چیست قصه گم شدن من....

 

در بیراهه های مسیری که پایانی نا معلوم دارند و رو به سیاهی دارد

 




جمعه 18 فروردین 1391 | نظرات ()
Blog Skin